تبلیغات
(¯`•(فـقـط.مـــــرگـــــــــــ)•´¯)
(¯`•(فـقـط.مـــــرگـــــــــــ)•´¯)

»-(¯`مرگـــــــــــــــ پــــایــــان کبــــــــــــوتـــــــــــــــــر نیستــــــــــــــــــــ´¯)-»
درباره وبلاگ
جستجو
آخرین نوشته ها
نویسندگان
پیوند ها
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت



یادم باشد... مرگـــــــــــ

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را

آزار دهد، یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل

من است که دل نیست، یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر

و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم، یادم باشد : باید

در برابر فریاد ها سکوت

 

چـــه بــــگویـــــم بــــه تـــــو ای رفــــــــته زدستـــــــــــــــــــــ ؟

شــــــــدم از مســــــــتی چشـــــــمانِ تـــــــو مستــــــــــــــــ!


شـــــــــده ام ســـــــــنگ پـــــرستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!

مرگـــــــــــ بــــر آنـــــكـه دلش را به دلِ ســـــنگِ تــــو بستـــــــــ





دوشنبه 19 بهمن 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



بهش بگین

بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش خدا نیاره اون روزو

 بیفته چشمم تو چشش دیونه بود اما منم دیونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت از اشیون.

 عاشقی کار تو نبوده من عاشقت بودمو بس اون همه احساس

منو کشتی گلم پایه هوس اما هنوز دوستت دارم به جون اون که

دوست داریش وقتی که اسم تو میاد زنده میشم نفس نفس





پنجشنبه 26 آذر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



خاطرات

حالا ساحل چشم براته دنباله یه رده پاته وسعت ابی دریا اخره

خاطره هاته تن تنه تو به روی دستام دسته من به روی چشامه

 نمی خوام مرگو ببینم رفتنت روزه عذابه خوابیدی رو باله

 موجا گم شدی تو دل دریا کاش میشد بودم کنارت اما رفتی تک  و تنها

گلی گم کرده ام می جویم اورا به هر گل می رسم می بویم او را





پنجشنبه 26 آذر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



به دنبال تو می گردم

به دنبال تو می گردم

تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم

تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم

تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم

به دنبال تو می گردم

که شاید چشمهایم را به چشمانت بدوزم

تا نگاه خواهش دل را عیان سازم

که شاید دستهایم را به دامانت بیاویزم

و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم

به دنبال تو می گردم

که قدری از حصار این جهان بیرون رویم و ساغری از باذه ی آتش به کام یکدگر ریزیم

که قدری از فراز عشق بالاتر رویم و درد را غم زار دل سازیم

که قدری محو در چشمان هم باشیم





سه شنبه 5 آبان 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



بذار همه بپرسن

بذار همه بپرسن این کیه داره می خونه  بذار غم ته ترانه

 ناگفته نمونه بذار همه بفهمن این صدای خسته مال من نیست

 بذار همه بدونن این ترانه مال اونه میخوام بخونم از چشای تو نگو

نمی شه  غمی که از نگاه تو میاد ترانه میشه

تو شیرینیِ با نمک ترین ترانه هامی  نه دیروزی نه امروزی

تو فردایی همیشه نشونی تو رو شبیه گریه هام می دونم 

می خوام گمت کنم  نبینمت اگه بتونم میون خاطرات من نشستی

 گم نمیشی  اگه هستی اگه نیستی می خوام برات بخونم

میخوام بخونم از چشای تو نگو نمی شه  غمی که از نگاه تو

میاد ترانه میشه تو شیرینیِ با نمک ترین ترانه هامی 

نه دیروزی نه امروزی تو فردایی همیشه

منو ویرون کنی آباد می شم  تو

زندونم کنی آزاد می شم آره مجنون می شم وقتی که تلخی 

یکم شیرین بشی فرهاد می شم تو هرجا باشی دنبالت منم من

دیگه تقدیر امسالت منم من اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل  بگیر

می بینی تو فالت منم من می دونم عشق تو تاخیر داره  ولی

اصرار من تاثیر داره تو هم دیوونه من می شی آخر  تب مجنون

بدون واگیرداره خیال کردی همیشه فرصتی هست  واسه نازت

همیشه طاقتی هست اگه من عاشقت باشم درسته  برای

تو همیشه مهلتی هست





سه شنبه 5 آبان 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



تنهائی رادوست دارم

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم تنهائی را دوست دارم چون نیست بی وفا  تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست

تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است

تنها ترین تنهایی ها منم

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره یاد گرفتم تو زندگیم وقتی فهمیدم طرفم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم





سه شنبه 5 آبان 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



این روزهای ما
این روزها دیگر صداقت را نمی توان در بازار یکرنگی پیدا کرد
این روزها انسان ها مثل سکه دو رو دارند
این روزها وفا قصه گل و تگرگ است در تابستان
این روزها دیگر نمی توان وجدان آدمی را پیدا کرد
این روزها دیگر مرحمی برای دلهای شکسته پیدا نمی شود
این روزها می گذرد و انسانیت وفا عهد یکرنگی وجدان مردی صداقت و همه معیارهای ارزش آدمی از بین رفته است
چه آسان فروختیم مردی و مردانگی را به یک لحظه هوس
چه آسان گذشتیم از غیرت خویش 
چه آسان دادیم عصمت خویش 
چه آسان معامله کردیم صداقت راستی و وفای خویش را به یک لحظه بودن این روزها  دیگر خبری از بودن نیست 
در این روزهای سرد و یخ بسته  در این روزگار بی روح  دیگر نمی توان از احوال صفا و صمیمیت با خبر شد چون اصولاً صفا و صمیمیتی در کار نیست
در این روزها دلها مرده اند و به جای زنده دلی جغد هوس حکم می راند یا اگر دلی وجود داشته باشد ، سرد و بی روح  خفته و دل شکسته  نالان و گریان  درست مثل مرغی که بال و پر پرواز نداشته باشد  
در دیاری که غم جزای دل باشد و انتظار امید زنده بودن و از روزگاری که سیاهی و ظلمت حکمرانی می کند  و ارابه جهل به دروازه فساد و تباهی هدایت می شود
باید از این باتلاق خارج شد اما چگونه 
پس بهتر است خود نیز به همراه دل خویش به خاک برگردیم
تا هیچوقت منت پست فطرتان و نامردان عالم را بر سر ننهیم




دوشنبه 6 مهر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



زیر باران بودم همره غم تنها

زیر باران بودم همره غم تنها

چشم زیبایت گشت در آن شب پیدا

با دو چشمت گفتم بی خبر از مایی

از غروب و باران حال ما جویایی

هیچ میگویی او زیر باران تنهاست

یاد داری گفتی با تو باران زیباست

تو که گفتی هر شب در خیالم هستی

سرخی چشمانت داده بر من مستی

حال زیر باران با که هم آغوشی

زیر باران با او باده هم مینوشی

چشمت آرام چکاند فقط قطره شبنم

لحظه ای بارید او مثل باران نم نم

قطره قطره اشک بر رخم بوسه نهاد

تا گوشودم چشم قلبم از غصه گداخت

گفتم ای سنگین دل تو مبار بر حالم

شیشه را میشکند سنگ اشکت بازم

چشمت از غصه به من خیره ماند و حیران

گفت زیر باران بی توام سرگردان





دوشنبه 6 مهر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



كاش می فهمیدی


كاش می فهمیدی


در خزانی كه از این دشت گذشت


سبزه ها باز چرا زرد شدند


خیل خاكستری لك لك ها


در افق های مسی رنگ غروب


 تا كجا های كجا كوچیدند


كاش می فهمیدی


زندگی محبس بی دیواری است


و تو محكوم به حبس ابدی


وعدالت  نسیمی معتدل است


كه درون رگ قانون جاری است


كاش می فهمیدی 


دوستی  اش دهن سوزی نیست


عشق  بازار مطاع جنسی است


ارزو گور جوانمردان است


مرده از زنده  همیشه  هر ان


در جهان بیشتر است


كاش می فهمیدی


 چیزهایی است كه تو باید بفهمی  اما


بهتر ان است

 كه كمی گریه كنم





دوشنبه 6 مهر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



دردو دل تنهایی بس که دیوار دلم کوتاه است

بس که دیوار دلم کوتاه است 
 

هرکه از کوچه ی تنهایی من میگذرد

 به هوای هوسی هم که شده


 نگهی میکند و میگذرد


دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد

هیچ دلیلی نمیخواهد


 یا لااقل من دلیل نمیخواهم

به قلم می گویم ای همزاد  ای همراه ای هم سرنوشت

 
هردومان  حیران بازی های دورانهای زشت  شعرهایم را نوشتی





دوشنبه 6 مهر 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



دروغ

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود زیبایی نبود خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم





پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی





پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



از باغ می برند

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

  تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

   این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

  از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند





پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



تنها

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 تا دوست را به یاری نخوانیم

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را تنها بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست تنها خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 یاد تنهایی را در سرت زنده میكند

تنها خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

 تنها بودن  بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم





پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



من در برابر تو کیستم
من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را  اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که  انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه  هیچ کدام  هیچ کدام  این ها نیست  چیز دیگری  است  یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز  دو روح  در دو اندام  این چنین با هم آشنا نبوده اند  این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند نه  هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است  بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .



پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط (¯`•(Milad Royaie)•´¯)



(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...